گم کرده ایم خود را، راهی نمای مطرب

باشد مگر بدان ره، در خود توان رسیدن

بی جهد بر نیاید، جان عزیز باید

جان عزیز دادن، یوسف به جان خریدن

خواهیم چون زلیخا، یوسف رخی گزیدن

بس دامنش گرفتن، وانگه فرو کشیدن

گویند که سلمان سر و جان در قدمش باز

گر کار به سر می رودم بر سر کارم

یارب چه دلست آن دل سنگین که نشد نرم؟

از « یارب » دلسوز من و ناله زارم

چشمان سیاه تو به اول نظرم مست

کردند و بکشتند در آخر به خمارم

در نامه همه شرح فراق تو، نویسم

بر دیده همه نقش خیال تو نگارم

کو دولت آنم که شبی با تو نشینم؟

کو فرصت آنم که دمی با تو برآرم؟

در نامه چو نامت نبود نامه نخواهم

و آن دم که به یادت نزنم دم نشمارم

بر خاک درش میرم و چون خاک شوم من

زان در نتوانند برانگیخت غبارم



تعداد ابیات منتشر شده : 206498