مفلسی از کمال دانایی
گر تو دانا به علم برهانی
گر بدانی که ما چه می گوئیم
علم خود را به علم کی خوانی
ای که هستی به علم برهانی
عالم عالم سخندانی
سائل بزم نعمت الله شو
تا بیابی ز نعمتش نعمی
نپرستند بت پرستان بت
گر ببینند این چنین صنمی
همدمی گر دمی به دست آید
دو جهانش فدا کنم به دَمی
دلبرم گر جفا کند جاوید
نرسد بر دلم از او الَمی
بر سر ما اگر نهی قدمی
کرمی باشد و چه خوش کرمی
نالهٔ نی شنو ای جان عزیز سید
تا رساند به تو از حضرت او پیغامی
قدمی نه که به مقصود رسی در ره ما
زان که محروم نشد هر که بیامد گامی