رویش از خاک چو برداشتم از خوی شده بود

لاله برگش چو گل نم زده در وقت سحر

ره نمی پرسیم، اما میرویم

تا که نیروئیست در پا، میرویم

رفتم القصه تا به خانهٔ خویش

نرمگک حلقه کوفتم بر در

رخ زردم کند در اشگباری

گهی زر کوبی و گه نقره کاری

رو بر بساط عشق او با سیف فرغانی نشین

تا دم بدم بنمایدت در هر رخی آن شاه رو

رایت بیضای او چون صبح هر جا واشود

لشکر دشمن شود چون خرده انجم نهان

رفتم و بار یافتم بر شاه

عزتم کرد و جاه داد و خطر

رفتی از خانه ببازار بصد عشوه و ناز

آه ازین ناز! درین شهر چه غوغا افتد؟

روز وصلست، هم امروز فدای تو شوم

کار امروز نشاید که بفردا افتد

رقص رقصان، از نشاط باختن

منبسط، از کیسه را پرداختن



تعداد ابیات منتشر شده : 206541