سیمین ساق، بانک شعر پارسی

رویی ز سنگ و جانی از آهن به هم رسان

آنگه بیا و آتش ازین کاروان طلب

رهایی نیست مضمونی که گرد خاطرم گردد

ز خود غیر از گرفتاری برون افکندم از دامش

روشن نمی شود دل تاریک از آفتاب

این روشنایی از نفس گرم ما طلب

ره چو سوفار و خار چون پیکان

مار رنگین درو چو توز کمان

راه یزدان رهِ فراخ آمد

گلشن و بوستان و کاخ آمد

روی جان آورد به قبله دوست

نشود محتجب ز مغز به پوست

رساییها به فکر طرهٔ او خاک می بوسد

مپرس از شانهٔ کوتاه دست آغاز و انجامش

رفیقان چشم ظاهربین بدوزید

که ما را در میان سریست مکتوم

رطب شیرین و دست از نخل کوتاه

زلال اندر میان و تشنه محروم

رنگی که دمید از چمن وحشت امکان

بستند همان نامهٔ پرواز به بالش

تعداد ابیات منتشر شده : 501619