مکن تغافل اگر فرصت نگاهی هست

شرار کاغذ ما کرده است سامان رقص

مگر به باد فروشد غبار ما ورنه

ز خاک راست نیاید به هیچ عنوان رقص

نفس به ذوق رهایی است پر فشان خیال

و گر نه کس نکند در شکنج زندان رقص

گشاد بال درین تنگنا خجالت داشت

شرار ما به دل سنگ کرد پنهان رقص

ز خود تهی شو و شور جنون تماشا کن

به کام دل نکند ناله بی نیستان رقص

فضولی آینهٔ دستگاه کم ظرفیست

به روی بحر کند قطره وقت باران رقص

ز اضطراب دل ، اهل زمانه بی خبرند

بود تپیدن بسمل به پیش طفلان رقص

درین ستمکده گویی دگر نمی باشد

سر بریدهٔ ما می کند به میدان رقص

طرب کجاست درین محفل ای خیال پرست

که نغمه غلغلهٔ محشر است و توفان رقص

اگر ز بزم جنون ساغرت به چنگ افتد

چو گرد باد توان کرد در بیابان رقص

تعداد ابیات منتشر شده : 505950