درین صحرا همه گر از غباری چشم می پوشم

عرق آیینه ها بر جبهه می بندد مروت را

مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش

که لب واکردن امکان نیست زخم تیغ الفت را

به تسلیمی است ختم اعتبارات کمال اینجا

ز مهر سجده آرایید طومار عبادت را

به عزت عالمی جان می کند اما ازین غافل

که در نقش نگین معراج می باشد دنائت را

من و ما، هرچه باشد رغبتی ونفرتی دارد

جهان وعظ است لیکن گوش می باید نصیحت را

سر خوان هوس آرایش دیگر نمی خواهد

چو گردد استخوان بی مغز دعوت کن سعادت را

نگین شهرتی می خواست اقبال جنون من

ز چندین کوه کردم منتخب سنگ ملامت را

عنان جستجوی مقصد عاشق که می گیرد

فلک شد آبله اما زپا ننشاند همت را

بر اهل فقر تا منعم ننازد ازگرانقدری

ترازو در نظر سرکوب تمکین کرد خفت را

دمی کایینه دار امتحان شد شوکت فقرم

کلاه عرش دیدم خاک درگاه مذلت را

تعداد ابیات منتشر شده : 27693