من که باشم که به تن رخت وفای تو کنم

دیده حمال کنم بار جفای تو کشم

گر با دگری قرار گیرد دل من

از جان خودش مباد برخورداری

ای مونس دیده با ضمیرم یاری

اندر دل من نشستهٔ بیداری

زنگار غمان گرفت دور دل دل من

بزدای که زنگ دل زداینده تویی

بنمای رهی که ره نماینده تویی

بگشای دری که در گشاینده تویی

گر زیب و جمال از این فزون خواهی کرد

یارب چه جگر هاست که خون خواهی کرد

روزی که سر از پرده برون خواهی کرد

دانم که زمانه را زبون خواهی کرد

ای دوست گمان مبر که من خرسندم

آگاه نه ای که چون نیازمندم

من گریه به خنده در همی پیوندم

پنهان گریم به آشکارا خندم

تو مشتریان با بضاعت داری

با مشتریان بی بضاعت چونی

تعداد ابیات منتشر شده : 510165