صبا از من پیامی ده، به آن صیاد سنگین دل

که تا گل در چمن باقی است، آزادم کند یا نه؟

خرابم آنچنان، کز باده هم تسکین نمی یابم

لب گرمی شود پیدا، که آبادم کند یا نه؟

ندانم کان مه نامهربان، یادم کند یا نه؟

فریب انگیز من، با وعده یی شادم کند یا نه؟

دیده ای آفتاب ماه به دست

دیده ای ماه آفتاب فروش؟

غیر آن نوش لب که مستان را

جان و دل پرورد ز چشمهٔ نوش

غمزه اش راه دل زند که بیا

نرگسش جام می دهد که بنوش

جام سیمین نهاده بر کف دست

زلف زرین فکنده بر سر دوش

بنگر آن ماه روی باده فروش

غیرت آفتاب و غارت هوش

بینی گر آن دو برگ شقایق را

دانی بلای خاطر عاشق را

بالای او به سرو سهی ماند

مژگان او بخت رهی ماند

تعداد ابیات منتشر شده : 27678