سیمین ساق، بانک شعر پارسی

جهان بر دگر شاه بگذاشتند

ره کوه البرز برداشتند

جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن

صورتش دیدند شمعی بی لگن

جهان پادشا چون شود دیر سال

پرستنده را زو بگیرد ملال

جهان دیدگان را طلب کرد پیش

سخن گفت ز اندازهٔ کار خویش

جوانی و شاهی و آزاده ای

همان به که با رود و با باده ای

جوش حباب ما دم پیری فرو نشاند

برد آخر از نظر نفس صبح تاب شمع

جمله گفتند کز فلان خانه

تحفه است این که گشت دیوانه

جهان قلمرو امن است اگر توان گردید

چو طبع کر به اشارت ز هر سخن محظوظ

جام قسمت بر تلاش جستجو موقوف نیست

از نصیب خضر جزحسرت به اسکندر چه حظ

جلسه شد ختم تا به روز نهم

بامداد مصیبت مردم

تعداد ابیات منتشر شده : 507705