دل و جان دادم و سر نیز فدا می کنمت

چون کنم چون تو بدین هیچ نمی پردازی

همه آنی همه حسنی همه لطفی همه ناز

به چنان حسن و لطافت رسدت گر نازی

بر تو چون آب من ای سرو روان می باشم

چه شود سایه اگر بر سر من اندازی

رفتی از دست من ای یار و نه آن شهبازی

که بدست آورمت، باز به بازی بازی

قاصد سلمانی و یکدم نمی گیری قرار

روز و شب یا می بری پیغام یا می آوری

گرز روی لطف یکدم می کنی در کوی ما

وقت ما چون صبح از آن دم با صفا می آوری

رفته بود از جا دل ما بازش آوردی بجای

راستی را شرط دلداری بجا می آوری

ناتوانی زانکه راهی بس دراز و پیچ پیچ

از سر زلف جبینم زیر پا می آوری

گلستان شوق را، نشو و نمایی می دهی

بلبلان بی نوا را در نوا می آوری

گلبن بارآورش ما را نمی بخشید بوی

هم تو باری کز برش بویی به ما می آوری



تعداد ابیات منتشر شده : 361561