دلم بربود دوش آن نرگس مست

اگر دستم نگیری رفتم از دست

تو زر بر کف نمی یاری نهادن

سپاهی چون نهد سر بر کف دست؟

کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟

کند هرگز چنین دیوانگی مست؟

مرا گویند با دشمن برآویز

گرت چالاکی و مردانگی هست

دلی از دست بیرون رفته سعدی

نیاید باز تیر رفته از شست

به آخر دوستی نتوان بریدن

به اول خود نمی بایست پیوست

نشاید خرمن بیچارگان سوخت

نمی باید دل درمندگان خست

خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟

نشاید در به روی دوستان بست

اگر دودی رود بی آتشی نیست

و گر خونی بیاید کشته ای هست

نه آزاد از سرش بر می توان خاست

نه با او می توان آسوده بنشست

تعداد ابیات منتشر شده : 27693