سیمین ساق، بانک شعر پارسی

ژاژی ز هیچکس نشنیدم به جز مدیح

لغوی ز هیچیک نشنیدم به جز سلام

ژ خاک کوی تو مشق نزاکتی دارم

که بوی گل به دماغم خدنگ می بارد

ژرف به من بنگر و بر خوان زمن

نسخت زرق و حیل و کینه هاش

ژغژغ دندان او دل می شکست

جان شیران سیه می شد ز دست

ژاله و لاله از سیاهی داغ

آشیان کرده زاغ و بیضهٔ زاغ

ژولیده زلف فتنه خو، مخمور چشم کینه جو

موها پریشان کرده او، خونها چکان از هر طرف

ژغژغ آن عقل و مغزت را برد

صد هزاران عقل را یک نشمرد

ژاله بین بر سمن فتاده چنانک

اشک وامق به روی عذرا بر

ژرف کردم نگه که زیرین کیست

دست و انگشت کیست با خاتم

ژاله خورشید شعله بارد اگر

درجهد برق خاطرش به غمام



تعداد ابیات منتشر شده : 361574