هیچ دیوانه درین ره به نزاری نرسد

به رسیدن نبود آن که بدو دست رس است

عمر ما را چه تفاوت که اجل در پیش است

عشق ما را چه تفاوت که غرامت ز پس است

صید چون مرغ نگردیم به هر دانه که خود

نسر طایر به بر همت ما چون مگس است

ما که دیوانه عشقیم ز عقل آزادیم

هر که جایی رسد از پس رَوی عقل خس است

عقل کشتی صفتان را به جهالت نوح است

عشق ره گم شدگان را به دلالت جرس است

قدر عیسی نشناسد خر بفسرده نفس

چه شناسند که موسی دم و عیسی نفس است

دوست گو خواه نهان باشد گو خواه عیان

اصل معنی طلبد عشق که سوزش هوس است

خود چه باک است اگر شهر پر از محتسب اند

یا چه بیم است ز هر چند که در دهر کس است

در حضوریم به کویش ز شد آمد فارغ

شهر پندار که بی محتسب و بی عسس است

عشق این است که ما راست دگرها هوس است

هر که چون ماست نشانیش ز معشوق بس است

تعداد ابیات منتشر شده : 59285