زهی وکیل که چون نفخ صور موتی را

دهد ز صیت سخا جان به جسم دیگربار

و آنگه که چو نرگس تو خوابم ببرد

آشفته تر از زلف تو خوابی بینم

بوده از خوبی سوادش چون سواد خال جمع

وز پریشانی شده چون زلف خوبان تار تار

جمشید عهد شیخ حسن آفتاب جا

دارای ملک پرو رو نویین صف شکن

زآشوب چشم توست که ابن حسام را

از صومعه به خانه خمّار می کشی

این کینه وران باز به نیرنگ دگر

دارند سر فتنه به آهنگ دگر

همین همایون روزست آنکه ختم رسل

محمد عربی، شاه دین، رسول انام

به سان باطن لاله به شکل جامهٔ سوسن

به رنگ چهرهٔ خیری به لون دیدهٔ عبهر

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

احسان ترا شمار نتوانم کرد

روح القدس که سرور ملک ملایکست

آمد به زیر سایهٔ فر همای تو