ابروش به خون ریختن مهیا

مژگانش به تیرافکنی مرتب

با چهرهٔ روشن چو تافته روز

با طرهٔ تاری چو قیرگون شب

دل از نور ایمان گر آگنده ای

ترا خامشی به که تو بنده ای

در او رخشنده برقی برفروزد

که صبر و هوش را خرمن بسوزد

مدارِ دور به هم برزد استقامتِ من

ز گفته های شنیع و ز کرده های خسیس

به تنگیم از جدایی کاشکی می شد یکی پیدا

که ما را رهنمایی سوی اقلیم فنا کردی

بس شگفتی نیست گر چون آبگینه بترکد

هر دلی کز شاه ایران اندر آن بغضست و کین

هلالی آن چنان در عاشقی رسوای عالم شد

که پیش از هر سخن افسانه او در میان افتد

قیمت شمشاد خود نشناختی

سرو دیگر را بلند انداختی

جهد کن تا پیر عقل و دین شوی

تا چو عقل کل، تو باطن بین شوی



تعداد ابیات منتشر شده : 206541