بخت سبز از قلزم گردون سیمابی مجوی

گریه ای سر کن که آن عنبر درین دریا پرست

گشاده شد آن گنگ افراسیاب

سر بخت او اندر آمد بخواب

ناله ای ناگهم رسیده به گوش

که برآمد ز من فغان و خروش

در آفتاب یقین چرخ و انجمش عدم است

چو شب گمان تو طاووس بسته بر پر زاغ

پشت خود را به خانه بنهادم

واندر آن داد فکر می دادم

زیر دست و پای اسپان در غزا

صد فنا کن غرقه گشته در فنا

دگر گفت کز بخت کاموس کی

بزرگ و جهاندیده و نیک پی

بس تن بی سر که دارد اضطراب

بس سر بی تن به خون بر چون حباب

که ز طاقاطاق گردنها زدن

طاق طاق جامه کوبان ممتهن

بیا ساقی از شادی نوش و ناز

یکی شربت آمیز عاشق نواز

تعداد ابیات منتشر شده : 508725